تبليغاتX
بیا ببین چه خبره اینجا!!!!!!؟؟؟


اهل کاشانم روزگارم بد نيست تکه ناني خرده هوشي سر سوزن ذوقي من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي پشت تبريزي ها غفلت پاکي بود،که صدايم مي زد. پاي نيزاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم: چه کسي با من حرف مي زد؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجه زاري سر راه، بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ وفراموشي خاک. لب آبي گيوه ها را کندم، ونشستم، پاها در آب: (( من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هوشيار است! نکند اندوهي، سر رسد از پس کوه. چه کسي پشت در ختان است؟ هيچ، مي چرد گاوي در کرد. ظهر تابستان است. سايه هايي بي لک، گوشه اي روشن وپاک، کودکان احساس!جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد کرد در دل من چيزي است، مثل يک پيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، که دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوايي است، که مرا مي خواند)).


اين قالب توسط علي رايانه طراحي و توسط Temp Designer ترجمه شده
صفحه اصلي طراحي آرشيو ارتباط با ما