
باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.
خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!
اهل کاشانم روزگارم بد نيست تکه ناني خرده هوشي سر سوزن ذوقي من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي پشت تبريزي ها غفلت پاکي بود،که صدايم مي زد. پاي نيزاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم: چه کسي با من حرف مي زد؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجه زاري سر راه، بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ وفراموشي خاک. لب آبي گيوه ها را کندم، ونشستم، پاها در آب: (( من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هوشيار است! نکند اندوهي، سر رسد از پس کوه. چه کسي پشت در ختان است؟ هيچ، مي چرد گاوي در کرد. ظهر تابستان است. سايه هايي بي لک، گوشه اي روشن وپاک، کودکان احساس!جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد کرد در دل من چيزي است، مثل يک پيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، که دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوايي است، که مرا مي خواند)).

